اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
225
خُفى علائى ( خف علائى يا الخفية العلائية ) ( فارسى )
مقاله سوم در تب حصبه و آبله و مانند آن تب ببايد دانستن كه تب حرارت غريب باشد كه در دل برافروزد و با هوا كه در تجويف دل است ، كه طبيبان آن را روح گويند ، بياميزند با روح اندر رگها برود و اندر همه تن پراكنده شود و همه تن را گرم كند ، بر حالي كه مضرت آن اندر فعلهاى طبيعى پديد آيد و فعلهاى طبيعى ، شهوت طعام و شراب است و هضم آن و قوت خاستن و نشستن و خفتن و رفتن و غير آن . گرفتن و گساريدن تب چنان باشد كه ماده فزونى اندر تن گرد آيد و حرارت غريزي را از هضم آن عاجز آيد ، و از آن ماده ، بخاري پديد آيد و روح را اندر شريانها غليظ كند ، تا بدان سبب به دشواري گذر توان كردن و به دشواري دم تواند زدن ، و بدان سبب گرم شود ، و گرمى آن بدل باز دهد و از دل به شريانها باز دهد و اندر همه تن پراكنده شود ، پس تب پديد آيد از بهر آنكه هرگاه كه سوء المزاج گرم اندر عضوي پديد آيد ، شريانها و روح آن عضو را و حوالي آن عضو را گرم كند . و اين حالت آن عضو باشد از بهر آنكه شريانها از دل رسته است . هرگه كه روح و شريانهاي عضوي گرم شود ، گرمى آن اندك اندك بدل باز دهد و هوائي كه در تجويف دلست آن حرارت 1 غريب و آن سوء المزاج را قبول كند و از دل اندر شريانها به همه تن باز دهد و گرم كند . بدين سبب ، دل همچنان كه مبدا حرارت غريزي است ، مبدا حرارت غريب گردد 2 كه اندر دل برافروزد و با روح و خون كه اندر شريانها است ، اندر همه تن برود و تب پديد آيد . هرگاه كه تن از اخلاط بد پاك نشود ، تب " حمي يوم " شود و اگر خلطي بد باشد ، حرارت اندر آن آويزد ، تبي كه بدان خلط مسموميت تولد كند . و گساريدن تب